زبانحال حضرت رقیه (سلام الله)
پلكي مزن كه چشم ترت درد ميكند
پر وا مكن كه بال و پرت درد ميكند
ميدانم اينكه بعد تماشاي اكبرت
زخمي كه بود بر جگرت درد مي كند
با من بگو كه داغ برادر چه كار كرد
آيا هنوز هم كمرت درد ميكند
مانند چوب خواهش بوسه نميكنم
آخر لبان خشك و ترت درد ميكند
لبهاي تو كبود تر از روي مادراست
يعني كه سينه پدرت درد ميكند
مي خواستم كه تنگ در آغوش گيرمت
يادم نبود زخم سرت درد ميكند
كمتر به اسب نيزه سوار و پياده شو از
این حجمه هاي سنگ سرت درد ميكند
خرابه است مكانش ولي صفا دارد
سه ساله است و لي عمر عشق را دارد
به قاب كوچك چشمش سر به نيزه پر است
به من بگو كه در اين چشم خواب جا دارد ؟
در اين خرابه غذا و لباس زيبا نيست
به جاي هر چه كه گفتم فقط خدا دارد
به نام عشق شبي ديد هر چه را مي خواست
به اسم بوسه فدا كرد هر چه را دارد
حديث خواب و سر و بوسه ابتدايش بود
تو فكر مي كني اين روضه انتها دارد
مگو چرا همه از گريه اش خبر دارند
دلي كه عشق شكستن دهد صدا دارد!
دست عمو مرا به سر دوش مي گرفت
گاهي هم آفتاب نگاه پدر مرا
گلبوسه مي نشاند و در آغوش مي گرفت
آن گوشوار غرقه به خونم به جاي خود
سيلي هم انتقام من از گوش مي گرفت
گاه انتقام خصم ز ما بهر ناله بود
گاه يتقاص از لب خاموش مي گرفت
تنها شبيه مادر تو بود دخترت
دستي اگر به زخمي پهلوش مي گرفت
نوحه واشعاری درموردشهدا و اسرای کربلا