از نگاه تو نه تنها چو لبت مست شدیم

بلکه از نشئه ی این می همه از دست شدیم

طاق علیای فلک زیر پر طائر ماست

چه غم ار در نظر بی بصران پست شدیم

خفته بودیم به خلوت گه سلطان عدم

به یکی جلوه ی مستانه از او هست شدیم

چشم ما طاقت دیدار رخ یار نداشت

از می ترک خودی بی خود و سرمست شدیم

دل سودازده رنگ هوس نفس نخورد

بنده ی او چو از این دام بلا رست شدیم

تا به پای تو توانیم نهادن سر عجز

باسر زلف گره گیر تو همدست شدیم

ماهی بحر وفاییم و به دام تو اسیر

خرم از یاری طالع که در این شصت شدیم

تیر مژگان تو با ما به جدل خاسته بود

راحت اندر دل پر درد چو بنشست شدیم

مجمع پاکدلان است خرابات مغان

خاک این کعبه از آن است شدیم

راز ناگفته بسی ماند ولیکن « عابد »

حیف در قافیه شهر به بن بست شدیم

شاعر : مرحوم عابد تبریزی