غزل

کردم روان چهره شبی اشک ناب را

اتش زدم ز داغ دلم  ماهتاب  را

داغی که از فراق تو بر دل نشسته است

از من گرفته روز و شب و صبر و تاب را

مردم ز انتظار ولی قسمتم نشد

یکبار بشنوم  ز دهانت  جواب را

کی میرسی به داد دلم در هوای تو

دادم به باد حاصل عهد شباب را

دلتنگم  از حکایت هجران و شرح غم

اتش بزن  به باد بده این کتاب را

تا ننگرم جمال ترا جان نمی دهم

بردار لحظه ای  ز رخ ای دل نقاب را

عمریست در فراق تو من درد می کشم

بردار ای فرشته  زجانم عذاب را

مدهوش گشت مرغ دل از بوی زلف تو

بی اختیار کرده ام این انتخاب را

شاعر : محمد هوشمند

منبع : کانال اشعار مدهوش