ز ضعف تاب تردد دگر نماند مرا

خوشم که ضعف ز سرگشتگی رهاند مرا

فغان! که آرزوی وصل آن دو چشم سیاه

چو میل سرمه به خاک سیه نشاند مرا

تنم ز آتش دل می‌گداخت گر شب غم

سرشک، آب بر آتش نمی‌فشاند مرا

جهانی از پی نظّاره بر سرم شده جمع

نگه کنید که سودا کجا رساند مرا

در این امید که صیدم کند سگِ درِ او

هوس چون آهوی وحشی بسی دواند مرا

میان مردمم این آبرو بس است که دوش

پریوشی سگ درگاه خویش خواند مرا

من گدا به که گویم، ((فضولی!)) این غم دل

که همچو سگ، ز درِ او رقیب راند مرا

شاعر : فضولی