احوالات مجلس یزید لعنت الله

سرگذشت دیگری آمد بیاد

رینب اندر مجلس ابن زیاد

دیده گریان سینه پرغم دلغمین

روی خود بگرفته بود با استین

گفت درشام آن مهین دخت امیر

با یزید ای صاحب تاج و سریر

ازعدالت باشد آیا چون تو شاه

بانوان خویش را با عزو جاه

درچنین محفل به پشت پرده ها

جا دهد آیا بنات مصطفا

دست بسته زارو خسته سینه تنگ

چون اسیردیلم و روم و فرنگ

ایستند اندرحضور مردمان

سوختم یا رب امان یا رب امان

یادم آمد گفتگوی جانگداز

شد دل دیوانه ام دیوانه باز

دید آن ظالم بچشم نیم مست

دختری برروی خود بنهاده دست

هردودست کوچک خود پیش رو

برگرفته آن غزال مشکبو

گفت کی دخت رسول خافقین

نو گل پژمرده باغ  حسین

درحضورمن چنین کایستاده ای؟

دست خودبررخ چرا بنهاده ای

گفت این مردان که باتو همدمند

بهر ما آخرهمه نامحرمند

چون نبد ساتر که گیرم روی خویش

دست خودرا پرده کردم سوی خویش

آخرای دون ما بنات حیدریم

درحفاظ عصمت الله اندریم

شاعر : شیخ اسماعیل ابهامی تبریزی

!!!لطفا با نام کانال گنجینه گذشتگان کپی کنید!!!