کوچ از قتلگاه

ابرِ خون پرده کشیده به رخِ خونِ  خدا

بر سرِ نیزه شکفته گلِ خورشیدِ ولا

آنکه دیوانه ی او ملک و ملَک بود کنون

سر به دار آمده تا دم زند از عشقِ خدا

سر به سودای بلا باخته تا تن ندهد

به پذیرفتنِ ذلت شرفِ آلِ عبا

سرِ نی رفته سرِ سرورِ خوبانِ جهان

زین مصیبت همه ارواحِ رسل غرقِ عزا

آنقدر  ظلم عدو  کرده بر این نیزه سوار

عنقریب است که نازل شود از عرش بلا

نیزه در دست یکی پست وشرور است که او

تهی از غیرت و وجدان شده و مست هوا

در کسی نیست مروت که بگوید به عدو

این همه جور بر این مرد خدا نیست روا

این همان است که در کوفه یتیمان همه شب

میگرفتند ز دستِ پدرش آب غذا

گر دعایی کند از بین رود رنج و ملال

خود ولی بین که چه ها میکشد از دست قضا

کوفیان رسمِ وفاداریتان پس چه شده؟

این همان است که داده به شما درسِ وفا

سرِ مردان قوی رفته به نی حرفی نیست

صحبت از کشتنِ اطفالِ رضیع است چرا ؟

در میانِ اسرا تازه عروسیست حزین

خونِ داماد شده زینتِ او جای حنا

زین ستمها که به مظلوم روا داشته اید

چه جوابیست شما را به خدا روز جزا؟

چه گناهی مگر از اهل و عیالش زده سر؟

که اسیرند چنین در غل و زنجیر شما

خواهرش را به اسارت ببَرد رشته ی  عشق

 ورنه زنجیر کجا زینبِ آزاده کجا

این همان زینب کبری ست که در مکتب دین

یاد داده به نوامیس شما حجب و حیا

با وقار است سپرده دل خود را به حسین

وَ ندارد حذر از حربه ی عمالِ جفا

سر به محمل زده فرموده به خصم از تبِ عشق

چه جمیل است که رنگین شود از خون همه جا

شاعر : حسنعلی بالایی

منبع : کانال اشعار حسنعلی بالایی