غزل
غزل
ساقیا در ساغر آمد جلوه ای از فال تو
مِی کشان سرمست شد از ساغر اقبال تو
میکشان را وجه مِی از مال مردم کی رواست؟
میگساران مِی خورند از دولت و از مال تو
سیرتت را صورتت چون زلف ساتر گشته است
نقطهء بینش مرا آمد سواد خال تو
حمدلله زردرویی را نبیند سرخوشان
سرخ روی عالمند از ساتکین آل تو
در سماوات بقا ظلّ افکنی ها کرده است
آن که را بر سر فتاده سایهء شهبال تو
بس شهنشاهان پنهان در میان مردمند
کامده در بندگیّ ِ خیمهء ابدال تو
از مقامات محبّت کی بیابد آگهی
آنکه را در دل نباشد یک خبر از حال تو
آنکه منکر گشته بر نوح نبیّ و عمر او
دیده بگشاید ببیند عمر ماه و سال تو
وصل رویت را نوید آورده ام بر مردمان
کز فراقت عالمی پر شد ز قیل و قال تو
ماه کنعان گر ببیند حسن بیچون ترا
آینه داری کند بر جلوهء اجلال تو
خون خلقی گر بریزی کس نگیرد دست تو
کان رخ ایزدمثالت وجهِ استدلال تو
ای سلیمان زمان ای زینت تاج و نگین
بیخ دیوان کنده باد از دست استیصال تو
شاعر : مختار وطن پرست (نگین)
منبع : کانال اشعار نگین
نوحه واشعاری درموردشهدا و اسرای کربلا