بسته شدن راه فـرات

روشن است این نکته بر هر شیخ و شاب

گر یکی ماهی برون افتد ز آب

لب بسی بندد گشاید با شتاب

گوید آن بیچاره با صد پیچ وتاب

آب آب وآب آب و آب آب

بسته شد در کربلا چون راه آب

در خیام شاه افتاد التهاب

از لهیبش مرد و زن شد دل کباب

شد نوای عترت ختمی مآب

آب آب وآب آب و آب آب

کربلا و گرم تابستان او

تشنگی و آتش سوزان او

قحط آب و درد بی درمان او

پیچد از آن تشنگان بر نُه قباب

آب آب وآب آب و آب آب

گلشنی با یک جهان لطف و جلال

غنچه و گل حُسن و سرحدّ کمال

تشنگی کرد آن چنانش پایمال

بلبلان این نغمه کردند انتخاب

آب آب وآب آب و آب آب

دخترک از تشنگیدرالتهاب

ماهی کوچک مگربیرون ز آب

واپسین دم رویوسینه در تراب

گفت و چشمش تا قیامت شد به خواب

آب آب وآب آب و آب آب

مادر از کودک ز خجلت سر به زیر

نی گمان بر آب و نی در سینه شیر

بسته دست شیر خوارش ناگزیر

گوید ای دارنده ی روز حساب

آب آب وآب آب و آب آب

اصغر شه زاده از سوز عطش

روی دست باب اندر حال غش

نیمه جان با مرگ خود در کشمکش

می نوشتی بر عذارش اشک ناب

آب آب وآب آب و آب آب

اکبر آن شهزاده ی والا تبار

با تن خونین و زخم بی شمار

بوسه زد بر دست و پای شهریار

گفت شاها دست من دامان باب

آب آب وآب آب و آب آب

در قتال سخت با قوم عنید

زخم های کاریم بر تن رسید

سوزش زخم و عطش ثقل جدید

از کفم برده عنان و صبر و تاب

آب آب وآب آب و آب آب

زین سوال پاره ی جان و جگر

آتشی افتاد بر جان پدر

گفت پس هاتی لِسانَک ای پسر

تا زبانت بشنود زین دل کباب

آب آب وآب آب و آب آب

تا زبانش را به کام باب داد

بر گل گوئی که بر آتش فتاد

گفت بابا چون تو لب تشنه مباد

آتش افروز است کام آن جناب

آب آب وآب آب و آب آب

گفت ما و قطره ای آب فرات

تا قیامت بعد از این هیهات و هات

کار مستسقی گذشته از حیات

یادگار از ما به دنیای خراب

آب آب وآب آب و آب آب

آب نایاب از فرا گیرد جهان

نی ز خاکش نام ماند نی نشان

سازدش دریای ژرف و بی کران

نیست ما را بهره زان دریا حباب

آب آب وآب آب و آب آب

جان من برگرد بر سوی قتال

دارم امّید از خدای لایزال

سازدت سیراب جدّم از زلال

عرضه کن از من سلامی وین خطاب

آب آب وآب آب و آب آب

در حرم شد تشنگی از حد مزید

شد سکینه پیش سقّای رشید

مشک خشکیده به کف با صد امید

سوختم گفت ای عمو از التهاب

آب آب وآب آب و آب آب

پرسی ار حال دل سوزان من

وز همه دلسوخته مهمان من

وز دوای درد بی درمان من

از لبم بشنو که گوید خوش جواب

آب آب وآب آب و آب آب

آتشی افروخته سوز عطش

هیچ کس جز تو فرو نه نشاندش

شیرخوار از تشنگی در حال غش

در خیم پیچیده هر سوی از رباب

آب آب وآب آب و آب آب

لاجرم آن ساقی خشکیده مشک

کآب کوثر زان تهی مشکش به رشک

جام خالیدر کفش لبریز اشک

گفت وپَر بگشود بر پشت عقاب

آب آب وآب آب و آب آب

آن سپه سالار شاه بی سپاه

بر فرات بسته ره بگشود راه

گفت با آب فرات آه از تو آه

ای به زهرا مهر آبی یا سراب؟

آب آب وآب آب و آب آب

با دلی کز تشنگی آتش فشان

مشک خالی کرد پر زآب روان

کرد بر سوی خیم عطف عنان

همهمه کردی به دشت آن شیر غاب

آب آب وآب آب و آب آب

تشنه دل، خشکیده لب، سقّای شاه

چون نهنگی در دل دریا سپاه

مشک آبی می برد در خیمه گاه

می زند فریاد پورِبوتراب

آب آب وآب آب و آب آب

بانک آب آب عبّاسرشید

دختران را تا به گوشجان رسید

نیمه جانان را به تن جانی دمید

مژده دادی همدگر را باشتاب

آب آب وآب آب و آب آب

ناگهان تیری به مشک آمد فرود

کرد سقّارا ز غم بی خود ز خود

دستها رفته سبو بشکسته بود

گفتریزدآبرویم روی آب

آب آب وآب آب و آب آب

بود آن حیرت زده از فرط غم

غرقه ی دریای خجلت از حرم

تا فرو افتاد زان گُرز ستم

خود به خود می گفت یک پا در رکاب

آب آب وآب آب و آب آب

با لبی خشکیده شه غلطان به خون

زخم تن از فلس ماهی ها فزون

تشنه لب آتش زدود دل برون

گفت و سنگ از آتش آهش مذاب

آب آب وآب آب و آب آب

روزگاری رفت و آمد اربعین

بر مزار کشتگان شاه دین

بانگ بر زد عترت حبل المتین

ای شهیدان لب عطشان اینک آب

آب آب وآب آب و آب آب

گفت زینب با شهنشاه شهید

چرخِ گردان چون تو مستسقی ندید

قطره قطره بعد از این خواهم چکید

نا جهان بوده است از چشم سحاب

آب آب وآب آب و آب آب

«ذهنیا» مهریه بود آب فرات

در لبش جان تشنه لب دادی بنات

زآتش این قصّه سوزد کائنات

ریزد از کلکت از آن بر این کتاب

آب آب وآب آب و آب آب

شاعر : مرحوم ذهنی زاده

!!! لطفا با نام کانال مدح و مرثیه کپی کنید !!!