احوالات حربن یزید ریاحی
احوالات حربن یزید ریاحی
آمدن حر پس از جنگ مغلوبه
جمعی زیاوران حسین بر مرام خود
فایز شدند بذل نمودند نقدجان
فرمود شاه تشنه جگر وامحمدا
ایستاد هی نگاه نموده کشید آه
دانی که برکدام دل آن آه کرد اثر
شد بس موثرآن بدل حرنامور
گفتا بقره داده ای براسب خویش آب
من هم دهیم آب باین رخش ره نور
کان قره گوید بخیالم که این امیر
برقتل شاه دین نتواند کند نظر
خودرا کنارمیکشد ازصحنه نبرد
محروم تا کند دل خودرا زخیر وشر
ناگه چه دیدم آن یل دوران رشید و راد
آهسته میرود یکی حرف برپسر
الحق زگندم آید و گندم جو زجو
روبه زروبه آید و وزشیرشیر نر
بی گفتگو بنان اطاعت بروی خویش
بنهاد گشت تابع فرموده پدر
یک دل شدند آن دو جوانمرد هوشیار
تا جان کنند برقدم شاه دین نثار
نادم زکار خویش چو شد حرنامدار
آمد به پیش لشکر سلطان اولیا
چون برحضور سرور والا مقام رسید
پائین شد ازسمند بصد عجزو التجا
بگذاشت رو بخاک بزد بوسه برزمین
بنمود چون مشاهده آن معدن وفا
فرمود ارفع راسک یا شیخ باالتراب
شد توبه ات قبول بدرگاه کبریا
برخاست درحضورحسین ایستاد و گفت
جانم فدای ای دو جهان یارو رهنما
معذوردارخیلی خیانت نموده ام
برعترت رسول و براولاد مرتضا
افکنده ام به بیم دل دوستان حق
ارحم لدیالمینته یا غایه المنی
بس التفات کرد مراورا شه حجاز
گردید در دو نشئه ازآن لطف سرفراز
تعظیم کرد و گفت شدی دادگر مرا
بازم بگوشه چشمی نگرمرا
یک التماس دارم اگرمرحمت شود
زین بعد هیچ نیست مرام دگر مرا
اول به پیش آلعلی باره رانده ام
خواهم درابتدا شود این مرگ مرمرا
بس شایقم اجازه دهی تا بجان و دل
گردد بروی ریگ بیابان مقر مرا
هستم زکار خویش خجالت در این دیار
کاز خجلتم غذا شده خون جگرمرا
مردن هزارمرتبه بهترززندگی
کاین زندگی نداد بگیتی ثمرمرا
سررا نه گر ره دلدار میدهم
الحق بروزگار باریست سر مرا
بگرفت اجازه گشت که چون داخل کمند
برتافت چهره گفت بفرزند ارجمند
کای نوردیده گرچه بجانم برابری
لیکن تو هم غلام شبیه پیمبری
من برشه حجاز کنم نقدجان نثار
بس افتخارکن که تو قربان اکبری
وقت درنگ نیست به تعجیل یا بنی
تا نیزه ات بسینه اعدا فرو بری
کان نوجوان چوگشت بمیدان کین روان
هردم رکاب زد بسمند دلاوری
ازصدرزین فکند جو بیست و چهارکس
هریک به مکرو خدعه فزونترزدیگری
تا عاقبت زجام شهادت بسر کشید
میکرد حرشکرخداوندداوری
خود حراسب خویش به جولان درآورید
درعرصه گاه عشق چو رخشنده گوهری
جوشان بسان پیل دمان بربکف سنان
بس پهلوان نمود درآن رزمگه توان
غرید بر غلامی شه افتخارکرد
جانهای دشمنان حسین را شکارکرد
اشراررا چو برگ خزان ریخت برزمین
اعدا زپیش شیرچو روبه فرارکرد
روشن جهان را بنظرگاه ابن سعد
یعنی مثابه شب دیجورتارکرد
بسیارجنگ کرده بسا زخمدارشد
کازروی شوق مرگ بخوداختیارکرد
کردند رخش ره سپرش را بکینه پی
تا عاقبت براه حسین جان نثارکرد
(مخفی) بگریه قصه شاه شهید را
بنوشت درزمانه یکی یادگارکرد
شاعر : مرحوم مخفی اورومیه ای
!!! لطفا با نام کانال گنجینه گذشتگان کپی کنید !!!
نوحه واشعاری درموردشهدا و اسرای کربلا