آمدن جناب حبیب بن مظاهر و مسلم بن عوسجه ازکوفه به کربلا
آمدن جناب حبیب بن مظاهر و مسلم بن عوسجه ازکوفه به کربلا
چو نکه بار افکند شاه کربلا
بهر جانبازی در آندشت بلا
نار جذبش در زمان شد مشتعل
آن حبیب بن مظاهر را بدل
سوی شهر کوفه وقتی مرد راه
صوفیانه شد برون از خانقاه
شهر را دید از هجوم خلق تنگ
وندر آن غوغا رواج اسباب جنگ
کرد در آینه دل پس نظر
ناز دل جوید از آن غوغا خبر
او چو همدم گشت با دمهای دل
کرد یکدم سیر عالمهای دل
دید اندر کربلا طوفانی است
کشتی شاهی که دل را بانی است
زد بجانش شعله نار جذب دوست
سوخت زان مجذوب مطلق مغز و پوست
دیگر از با زار در منزل نرفت
پای معنی بود کان در گل نرفت
زد حبیب آن شیشه صورت بسنگ
سوی مقصد تاخت از ره بید رنگ
رفت از سر غیرت دیرینه را
دیده در ره پیر صاحب سینه را
مسلم آن کو بود اورا همقدم
در طریق عشق سلطان قدم
عازم حمام جان روشنش
در کفش رنگی و بیرنگی فنش
گفت او را کای اخی آوازه بین
بل حنا از دست و رنگ تازه بین
راه بیرنگی بجز یک گام نیست
راه عشق است این ره حمام نیست
رنگ بی رنگی حنای عاشق است
وان یکی از رنگهای عاشق است
رنگها را عشق از سر ریخته
بهر عاشق رنگ دیگر ریخته
گر چه رنگی از سیاهی بیش نیست
با قی آنجا رنگی از درویش نیست
لیک عشق آن را که بانگ آن سو کند
رنگ بیرنگی ز بهر او زند
خون او اندر رکاب شاه عشق
ریزد از حق است و ثارلاه عشق
ر نگها را الغر ض بگذاشتند
سوی بیرنگی قدم برداشتند
سینه بگشودند پیش تیرکین
در نماز آن هر دو شیر پا کدین
در نماز آن هر دو مومن سینه را
پیش شه دادند تیر کینه را
لا جرم بر هستی خود تاختند
نقد جان در نقد جانان با ختند
از ولا با اصل خود ملحق شدند
فرع را هشتند و اصل حق شدند
این بیان اسرار نورانیت است
حیف شد جان در حجاب ظلمت است
بس دراز است این سخن کو تاه کن
اصغر آر و سوی قربانگاه کن
شاعر : صفی علیشاه
!!! کپی بدون نام کانال گنجینه گذشتگان حرام است !!!
نوحه واشعاری درموردشهدا و اسرای کربلا